مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية
701
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )
--> سفير گفت : « سوگند به خداى ، اگر از حضرت عيسى عليه السلام فرزندى مانده بود ، أو را پرستش مىكرديم . اين پارهء چوبى را كه مىگويند صليب آن حضرت است ، قيصر ما سالها به مملكت إيران رزمها داد تا باز گرفت . شما با فرزندزادگان پيغمبر خود چگونه اين معامله به پا مىبريد ؟ گرفتيم ، مردى از اين قوم سر به سركشى برآورد وشما را عقيدت بر آن رفت كه صلاح در قتل أو بود . اين أطفال صغير وزنهاى عاجز را گناه وتقصير چيست ؟ هماكنون من چگونه با عهد وميثاق شما به اطمينان خاطر باشم با اينكه شما را به خدا وپيغمبر خود اعتقاد نيست ؟ همانا أسيران شما را به هر زمان به قسطنطنيه درآورند ، اگر چند چون بردگان در معرض خريد وفروش اندر آرند ، لكن ما با ايشان به كمال مهر وحفاوت مىرويم . به هرحال ، شما را در فصول عهدنامه مقرر است كه به هر سال باجى به قسطنطنيه بفرستيد و 800 تن از اسراى عيسوى را به ما روان داريد . اكنون اين أسيران را در ازاى آنان به من گذاريد تا به قسطنطنيه كوچ دهيم واز اين رنج وزحمت باز رهانيم . » يزيد از اينكلمات برآشفت واو را دشنام گفت وخاطر بر آن برنهاد كه آن عهدنامه را باطل كند ورسول را تباه گرداند . جماعتى از دانشمندان پيشگاه أو را منصرف ساختند وپارهاى دلايل برشمردند تا يزيد با وى از در عطوفت واستمالت درآمد واز پس روزى چند أو را با كمال توقير واحترام به پايتخت روم باز فرستاد . از اين سفير روايت كردهاند كه گفت : « آن سخنان من به طورى در يزيد كارگر شد كه رؤوس مطهره را بهقبرستان دمشق بفرستاد تا مدفون ساختند واسيران را به خوردنى وپوشيدنى نوازش كردند ورها ساختند . روزى چند از آن پيش كه از شام بيرون آيم ، در چند مجلس مردى را كه با آن أسيران بود ، نگران همى شدم كه با يزيد ملاقاة همى كرد . ويكىروز در مسجدى كه در جنب سراى يزيد بود ، بر وسادهاى كه يزيد بر آن مىنشست ، نشسته ديدم . لكن زحمت سفر ومشقت شديد چندانش رنجور ونزار داشته ومزاجش را از درجهء صحت واستقامت برتافته بود كه هيچم گمان نرود كه پس از بيرون شدنم در قيد حيات باقي مانده باشد . » معلوم باد كه در روايت ديگر كه همين راوي مذكور مىدارد ، مىنويسد : آن سفير كه عقد مرصّع را براي امّ كلثوم به مدينه حامل بود ، در اين وقت كه ديگر باره به دربار يزيد بيامده بود ، امّ كلثوم را در دمشق بديد وخويشتن را در حضرتش شناخته بداشت ويزيد از وى بپرسيد : « مگر اين زن را بشناسى ؟ » گفت : « آرى ! آن هنگام كه أو را بديدم ، حشمتش از امپراتريس ملكهء روم برافزون بود . » وخود در اينجا گويد وتوضيح دهد : امّ كلثوم ، دختر أمير المؤمنين على عليهما السلام است كه تپزيكودس ، رسول ملك روم گفت : « من أو را در زوجيت عمر بن الخطاب ديدهام واز جانب امپراتريس ، ملكهء دار السلطنة كنستانتين براي حمل هدايا به حضرتش رسول شدم . » در اين وقت در مجلس يزيد حضور نداشت وأو از بطن مطهر حضرت صديقهء كبرى فاطمهء زهرا ( صلوات اللَّه عليها ) است كه عمر بن خطاب محض شرف وبقاى پيوند به اين وصلت مبادرت كرد وآن -